دکارت و عقل دو قطب متنافر اند.
یقین پایان و انتهای ادراک است.قله درک و فهم است .
شخصی که به یقین رسید دیگر سقوط نمی کند. انکس که در می یابد آتش سوزانده است دیگر احتیاج به تکرار آزمایش ندارد.
یقین کرده است که اتش می سوزاند.
رجعت از مقام یقین دلیل بر تزلزل فهم مفهوم یقین است.چیزی را یقین تصور کرده است .
شکاک هرگز به یقین نرسیده واز مفهوم یقین برداشت درستی ندارد..گردی را گردو پنداشته است.
هر کلام و فعلی از چنین شخص قابل قبول و پذیرش نیست.
دکارت شکاک است .پیرو عقل نیست . وهم و خیال را تعقیب و دنبال کرده است .
شخصی که به یقین رسید دیگر سقوط نمی کند. انکس که در می یابد آتش سوزانده است دیگر احتیاج به تکرار آزمایش ندارد.
یقین کرده است که اتش می سوزاند.
رجعت از مقام یقین دلیل بر تزلزل فهم مفهوم یقین است.چیزی را یقین تصور کرده است .
شکاک هرگز به یقین نرسیده واز مفهوم یقین برداشت درستی ندارد..گردی را گردو پنداشته است.
هر کلام و فعلی از چنین شخص قابل قبول و پذیرش نیست.
دکارت شکاک است .پیرو عقل نیست . وهم و خیال را تعقیب و دنبال کرده است .


نظرات
ارسال یک نظر